1

. زندگينامه
افلاطون در سال 427 قبل از ميلاد در يك خانوادهي اشرافي و احتمالاً در آتن به دنيا آمد. در بيست سالگي وارد جمع شاگردان سقراط گرديد. گويا سه بار به ايتاليا سفر کرد كه حداقل يك بار آن به منظور ايفاي نقش مشاور پادشاه سيراكيوز بوده است كه با ايدهي وي دربارهي حکمراني فلاسفه بر جوامع همخواني دارد. هيچ يك از اين سه سفر تجربهي خوبي براي افلاطون به همراه نداشت. طبق روايتي بار اول در راه بازگشت به عنوان برده به فروش گذاشته شد، اما خريدارش او را آزاد كرد. در حوالي سال 360 ق.م. از آخرين سفرش به ايتاليا بازگشت و تا پايان عمر در آتن ماند. آكادمي افلاطون در 387 ق.م تأسيس شد و تا سيصد سال محل آموزش فلسفه بود. افلاطون به هندسه و رياضيات اهميت زيادي ميداد، به طوري كه گفته شده بر سر درِ آكادمي حك شده بود: «هركس هندسه نميداند داخل نشود». آكادمي قطب علمي معتبري در يونان محسوب ميشد و علاوه بر فلسفه، رياضيات، نجوم و موسيقي هم در آن تدريس ميشد. افلاطون در 347 ق.م. در هشتاد و يك سالگي و به گفتهي سيسرون «در حال نوشتن»، درگذشت. نوشتههاي فلسفي او معمولاً در قالب گفتگوي ميان سقراط و افراد مختلف جامعه، از فيلسوف، سياستمدار، فرمانده جنگ و ... تنظيم شده است. شيوهي سقراط در گفتگو آن بود كه ابتدا در مورد موضوعي اظهار بي اطلاعي ميكرد و از مخاطبش ميخواست كه به سوال او جواب دهد. سپس سقراط با پرسيدن سوالهاي مكرر همصحبتاش را به مسيري كه مايل بود ميكشاند.
2. معرفت شناسي و هستي شناسي افلاطون
جدا ساختن شناخت شناسي افلاطون از هستي شناسي او دشوار است و مطالب اين دو غالباً با هم آميخته اند و به موازات هم مورد بحث قرار مي گيرند[1]. از ديدگاه او معرفت حقيقي بايد اولاً خطا ناپذير و ثانياً درباره آن چه هست باشد (نه آنچه در حال تغيير و دگرگوني است). بر اين اساس، افلاطون ادراك حسّي را به اين دليل كه دو ويژگي فوق را ندارد، معرفت حقيقي نمي داند. تعريف مشهور افلاطون از معرفت امروزه اين گونه صورتبندي مي شود: «معرفت عبارت است از باورِ صادق موجّه». اين تعريف، بحث هاي بسياري را در طول تاريخ فلسفه تا زمان حال برانگيخته و محمل ردّ و پذيرش فلاسفه بسياري بوده است.
افلاطون ديدگاه خود در خصوص «معرفت» (يا شناخت) را در قطعه مشهوري از كتاب جمهوري و در قالب تمثيل «خط» ارائه مي كند[2]. در اين تمثيل، افلاطون درجات و مراتب معرفت را بر طبق متعلّقات آن مشخص مي كند. او در اين تمثيل از ما مي خواهد خطي را تصور كنيم كه به دو قسمت نابرابر تقسيم شده و هر يك از آن دو نيز به همين نسبت به دو بخش فرعي منقسم گشته است. دو بخش اول خط، نماينده دو مرتبه عالم محسوس است: مرتبه اول از آن تصويرهاي محسوس و مرتبه دوم از آن خود موجودات طبيعي و صناعي. دو بخش دوم خط نماينده دو مرتبه عالم معقول است؛ مرتبه اول از آن رياضيات و مرتبه دوم از آنِ ديالكتيك يا شناخت مبادي. در برابر هر يك از اين چهار مرتبه از هستي، چهار مرتبه معرفت خواهيم داشت كه در شكل زير نمايش داده شده است:
نكته شايان توجه در تمثيل «خط» اين است كه به همان نسبت كه تصوير و سايه اشياء محسوس، طفيلي خود آن اشياء هستند و هيچ استقلالي از خود ندارند، اشياي محسوس نيز وابسته به اعيان رياضي (يعني ساختار كمّي خويش) هستند و آنها نيز ريشه در مبادي (يعني عالم مُثُل يا ذات حقيقي خودشان) دارند. در رأس اين عالم نيز مثال خير قرار گرفته كه خورشيد اين عالم است[3].
حال لازم است در خصوص هر يك از مراتب هستي كه افلاطون بر مي شمرد و شناخت مرتبت با آنها، توضيحات بيشتري ارائه دهيم.
3. عالم مُثُل و معرفت حقيقي
دغدغهي فلاسفهي يونان در زمان افلاطون و پيش از آن مسألهي ثبات و تغيّر در طبيعت بود. از سويي به نظر ميرسيد كه در طبيعت هيچ چيز به جز حركتِ دايمي و بيثباتي محض وجود ندارد، و از سوي ديگر ذهن عقلاني و رياضيوار يوناني حكم ميكرد كه حقايق ثابتي در جهان هست كه هرگز دستخوش تغيير نميشود. افلاطون تلاش نمود با نظريهي مُثُل، ميان اين دو شهودِ فلسفي آشتي برقرار كند. افلاطون از ما ميپرسد چه چيز همهي اسبها را اسب و همهي چيزهاي سفيد را سفيد ميكند؟ درست است كه هيچ دو اسبي دقيقاً مثل هم نيستند، اما چيزهاي بسياري ميان آنها مشترك است. اگر هيچ چيز جز تكثر و تغير وجود نداشت، ما هرگز قادر نبوديم شباهتي ميان دو اسب تشخيص دهيم. پس بي شک يك چيز ثابت بايد وجود داشته باشد. افلاطون آن چيزِ ثابت كه در اين ميان وجود دارد را «مثالِ اسب» ناميد. مثالِ اسب همهي ويژگيهاي ايدهآل اسب را دارد، ولي خودش يك اسب منفرد نيست. به اعتقاد افلاطون در واقع اسبيّت وجودي «اصيلتر» از همهي اسبها دارد و همهي اسبها به واسطهي بهرهمندي از اين مثال اسبيّت است كه اسب ميشوند. ما اين اسبيت را ميشناسيم و با كمكِ آن است كه اسبها را از غير اسبها تشخيص ميدهيم. اسبيت وجودي خارج از زمان و مكان دارد، ولي همه اسب هاي مادي به نوعي از آن بهره مند مي شوند.
اين ديدگاه امروزه نيز مورد بحث است. به طرفدارانِ آن افلاطونگرا يا كليگرا[4] يا واقعگرا، و به مخالفين آن اسمگرا[5] گفته ميشود. نامگرايي يعني اين اعتقاد كه ويژگيها (مثل سفيدي، اسب بودن، نيك بودن، ...) چيزي جز نامهايي كه بشر ساخته است، نيستند. در عالم فقط «جزيي»ها وجود دارند (اين شيء سفيد، اين اسب، اين عمل نيك، ...) و نه «كلي»هاي اسب، سفيدي و غيره. البته بايد توجه داشت که امروزه کمتر افلاطونگرايي از تمثيل افلاطون مبني بر يك عالمِ ماورايي و يك مقرِ آسماني كه مُثل در آن حضور دارند، استفاده ميكند. استدلالهاي اصليِ كليگرايان شبيه به استدلالهاي افلاطون است. اين استدلالها به طور خلاصه بيان ميكنند كه انتخاب و دستهبندي ويژگيها توسطِ زبان، هرقدر هم اختياري و وابسته به ذهن و زبان باشد، اين كه يك شيء خاص فلان ويژگي را دارد يا نه، امري اختياري و وابسته به ترجيحِ ذهنِ افراد نيست. ممكن است در زبانِ قبيلهاي ويژگيهاي «آبي» و «سبز» وجود نداشته باشند و در عوض «سابي» و «ابز» وجود داشته باشند كه هيچ كدام معادل با آبي و سبز ما نيستند، اما در همان قوم هم، اگر دو شي دلخواه را بياوريم و به اعضاي قبيله نشان دهيم، اين كه آيا اين دو از نظرِ سابي بودن شبيه به هم هستند يا خير، براي ايشان دلبخواهي نيست. ممكن است برخي ويژگيها اصيل نباشند و بتوان آنها را به برخي ويژگيهاي بنياديتر تقليل داد (مثلاً اسب بودن را به داشتن ژن خاصي و داشتن آن ژن خاص را به ساختار ملكولي خاصي تقليل دهيم)، ولي بههرحال يك مجموعه از كليها ميماند كه قابل حذف نيست. استدلال مشابه ديگري نيز وجود دارد مبني بر اين كه هرگز نميتوان كليها را كاملاً از زبان حذف نمود. افلاطونگرايان از اين كه اطلاق كليها به جزييها ذهني و دلبخواهي نيست، و از اين كه كليها در زبان اجتنابناپذير هستند، نتيجه ميگيرند كه كليها وجودي مستقل دارند.
بايد توجه داشت كه افلاطون وقتي از مثل يا صوَر سخن مي گويد به محتوا يا مرجع عيني مفاهيم كلّي اشاره مي كند. منظور افلاطون از مثل يا صور، ذوات عيني است كه قائم به خودند و در يك عالم متعالي، يعني جدا از اشياء محسوس موجودند. البته اين «جدايي» به معناي جدايي مكاني نيست و بدان معنا نيست كه مثل در يك مكاني قرار دارند، بلكه صرفاً به اين معني است كه مثل واقعيتي مستقل از اشياء محسوس دارند[6]. بر اين اساس، اشياء محسوس، روگرفتهاي واقعيات كلي يا بهره مند از واقعيات كلي يا مثل هستند. از اينرو افلاطون، معرفت حقيقي يا علم را معرفت به مثل مي داند و معرفت نسبت به اشياء را جنس عقيده بر مي شمرد.
رياضيات و ديدگاه فيثاغورسي درباره طبيعت
فيلسوفان يونان هنگامي كه به بررسي وحدت پديده هاي مشاهده شدني پرداختند، با مسأله كوچكترين واحد ماده روبرو شدند. از اين دوره از سير انديشه انساني، دو نظرگاه مخالف پديدار گشت كه تأثير عميقي بر تحول بعدي فلسفه گذاشت. اين دو نظرگاه عبارتند از: ماترياليسم و ايده آليسم. لوكيپوس[7] و دموكريتوس[8] معتقد بودند كه كوچكترين ذرات ماده وجود دارند. اين ذرات، بسيار ريز، تقسيم نشدني، و تغيير ناپذيرند و «اتم» ناميده مي شوند. اين ذراتِ داراي شكل، در فضاي خالي جدا از همند و مي توانند به سبب موقعيتهاي متفاوت فضايي و حركتهاي متنوعشان، تنوع كثير پديده ها را به وجود آورند. در مقابلِ اين ديدگاه ماترياليستي، ديدگاه ايده آليستي افلاطون قرار داشت. در فلسفه افلاطون، كوچكترين ذرات ماده به يك معنا چيزي جز شكل هاي هندسي نيستند. او كوچكترين ذرات عنصرها را همان اجسام هندسي منظم مي دانست[9]. افلاطون، عناصر چهارگانه يعني خاك، آب، باد و آتش را مي پذيرفت و چنين مي پنداشت كه كوچكترين ذره خاك، مكعب شكل و كوچكترين ذره آب حجمي بيست وجهي، و همچنين ذره بنيادي آتش جهار وجهي و از آنِ هوا هشت وجهي است. او چهار وجهي منتظم را به آتش نسبت مي داد، زيرا در ميان اجسام منتظم، چهار وجهي منتظم تيزترين زوايا را دارد و در ميان عناصر، آتش نافذترين است. مكعب را به خاك نسبت مي داد، چرا كه واژگون كردن مكعبي كه بر قاعده قرار گرفته، دشوارتر از واژگون كردن ساير چند وجهي هاي منتظم است، و خاك نيز «صلب ترين» عناصر است. افلاطون با استدلالي مشابه، هشت وجهي منتظم را به هوا و بيست وجهي منتظم را به آب نسبت مي داد[10]. بدين ترتيب، شكل هر عنصر مشخص كننده خواصش تلقي مي شد. افلاطون معتقد بود كه كوچكترين ذرات را مي توان به مثلث هايي تحويل نمود و نيز مي توان آنها را دوباره از اين مثلث ها ساخت. بدين ترتيب، افلاطون معتقد بود كه تبدلات ميان آب، هوا و آتش از «تجزيه» هر كدام از مثلث هاي متساوي الاضلاع كه وجوه جانبي چند وجهي هاي متناظر با اين عناصر را تشكيل داده اند و سپس تركيب اين مثلث هاي كوچكتر براي تشكيل وجوه اجسام منتظم ديگر، ناشي مي شود. اين مثلث ها ديگر ماده نيستند چون هيچ بعد مكاني ندارند. بدين سان، در پايان يك رشته از مفاهيم مادي با چيزي مواجه مي شويم كه ديگر مادي نيست بلكه صرفاً شكل رياضي است. به نظر افلاطون، آن مفهوم ريشه اي كه بتواند جهان را قابل درك سازد، الگوي رياضي، تصوير يا ايده (مثال) است[11]. تبيين افلاطون از ماده و خصوصيات آن بر حسب اشكال هندسي، كاملاً بنا بر سنت فيثاغورسي است. بر حسب نظر فيلسوف فيثاغورسي، واقعيت چيزي جز روابط رياضي نيست و شناخت اين روابط معادل شناخت ساختار واقعي پديدارهاست.
تأثير افلاطون در حوزه هاي مربوط به فلسفه علم
اساساً هيچ فيلسوفي در مغرب زمين نيست مگر آنكه به قصد يا بدون قصد از فلسفه افلاطون بهره اي ولو بسيار ضعيف نگرفته باشد[12]. ديدگاههاي افلاطون از هستي شناسي و معرفت شناسي گرفته تا فلسفه سياسي، الهام بخش بسياري از فلاسفه بوده و هست. اين اثر بخشي در حوزه فلسفه علم نيز وجود دارد. مثلاً برخي فلاسفه، از جمله ديويد لوئيس، تحت تأثير نظريه مثل، معتقدند كه علم در نهايت آن ويژگيهاي اصيل و اصلي را به ما خواهد شناساند كه همهي ويژگيهاي ديگر به آنها تقليل مييابند. شايد جرم و بار و ... آن مُثل اصلي باشند. برخي ديگر مانند ديويد آرمسترانگ، معتقدند كه قوانين طبيعت روابطي ضروري ميان كليها هستند و خود اين روابط را بايد به صورت كليها نگاه كرد. پس قوانين طبيعت خود اشيائي (مُثلي) هستند كه وجود مستقل دارند[13]. در حوزه فلسفه فيزيك، برخي مانند هايزنبرگ با مقايسه نگرش افلاطوني به رياضيات و مقايسه آن با فيزيك جديد، بويژه فيزيك كوانتم، معتقدند كه ذره هاي بنيادي فيزيك همچون اجسام منتظم در فلسفه افلاطون بر حسب تقارنهای رياضي تعريف مي شوند. آنها ابدي و تغيير ناپذير نيستند، پس به دشواري مي توان آنها را واقعي، به معناي دقيق كلمه، به شمار آورد. آنها بيشتر بيانهاي ساده اي از ساختهاي بنيادي رياضي هستند كه شخص در كوشش براي تجزيه هر چه بيشتر ماده با آنها مواجه مي شود و مضمون لازم براي قانونهاي پايه اي طبيعت را فراهم مي آورند[14]. در فلسفه رياضيات نيز افلاطون گرايي تحت تأثير نظريه مثل افلاطون، ديدگاه مطرحي است. منظور از افلاطون گرايي در رياضيات اين است كه اشياء رياضي وجودي واقعي و مستقل از ما دارند. اشياء رياضي اصولاً با اعيان طبيعي مانند درخت يا اشياء فيزيكي مثل پوزيترون فرقي ندارند. ما موجودات رياضي را خلق نمي كنيم، بلكه آنها را كشف مي كنيم و با قضاياي رياضي به توصيف آنها مي پردازيم[15]
آب ، آتش ، باد ، خاک ...
"زمانی که هنوز در بالا ، آسمان را و در پایین زمین را نامی نبود ، از "آپسوی" اول که پدرشان بود و از "تیامات منقلب که مادر همگی به شمار می رفت ، آبها بهم می آمیخت" (منظومه خلقت)
دانشمندان جهان باستان ، عالم را متشکل از چهار عنصر آتش ، خاک ، آب و باد (هوا) ميدانستند كه در همه موجودات جهان وجود داشت. براساس اين نظريه جهان با حذف يكي از اين عناصر از نظم خود خارج ميشد. اين عناصر در بدن انسان تبديل به چهار طبع مختلف ميشد كه هر كدام خصوصيات خودش را داشت.
1.رمز آب :
آب در میان انسان ها همواره مظهر حیات و زندگی بوده است از قدیم صحبت بر این بوده که هر کجا آب هست زندگی در آن جا جریان دارد همچنین از مظاهر دیگر آب پاکی و روشنایی است و دانشمند آب را شکل پذیر و تاحدی شکل دهنده توصیف می کنند . خدا نیز در قرآن از بهشت هایی یاد میکند که در زیر درختان ان نهر های آب روان است . با توجه به خواص آب و با توجه به اینکه در عالم بالا آّب به گونه زمینی آن وجود ندارد باید معنایی برای آب پیدا کرد که توصیفات زمینی بر آن وارد باشد و مقصود آسمانی را نیز براورده سازد زیرا که در زمین باید به گونه ای صحبت شود که انسان قادر به درک موضوع گردد.از دست خداوند از آب در کتب آسمانی به دو معنی زمینی وآسمانی آن یاد کرده وهر دو را آب نامیده است .از این جا می توان آب را به آگاهی در موضوع آسمانی تابیر کرد .و در این صورت است که می توان گفت یکی از ارکان آفرینش آگاهی است .
2.رمز باد :
در ادیان ومسلک های مختلف از باد به حرکت و جنبش یاد شده است .باد سکون را از بین می برد و تغییر را به همراه دارد . در حقیقت اگر حرکتی نباشد باد نیز معنی خود را از دست می دهد .پس در آفرینش برای به وجود آوردن یک پویایی و حرکت نیاز به چیزی بوده است که از آن به باد یاد شده .چیزی که در عالم بالا از آن به باد یاد شده است انگیزه می باشد که مایع حرکت وپویایی است .پس دومین عنصر تشکیل دهنده انگیزه است .
3.رمز خاک :
در فرهنگهای مختلف مظهری از شکل پذیری و باروری است .وقتی از خاک صحبت میشود بیاد رشد وشکوفایی میافتیم .در کتب مقدس از خاک بعنوان عنصر آفرینش انسان یاد شده است. پس این عنصری که انسان از آن آفریده شده است باید قابلیت رشد شکوفایی وشکل پذیری را داشته باشد مطلب دیگر خاک در بر گیرنده گوهر های بسیار ی در درون خود است همچنین خاک در تعامل با دیگر عناصر واکنش های جالبی از خود بجا میگذارد.
4.رمز آتش :
همان طور که همه میدانیم آتش مظهر پختگی حرارت سخت کاری است از زمانی که اتش کشف شد اثار پختگی در اعمال انسان نمودار شد او توانست با استفاده از آتش چند تغییر عمده در زندگی خود دهد اولین تغییر در پخت غذا حاصل شد پس از آن انسان توانست با اتش به اهن دست یابد و ان را شکل دهد و سخت کند در کتب مقدس هم از اتش در معانی مختلف استفاده شده است که در اینجا نیز با نگاهی به کاربرد ومعنی آن آتش را باعث پختگی وسخت شدن باید معنی کرد .
در شهر ميلطّس كه در آن زمان قوي ترين و معمورترين مدن آن روزگار در قسمت يوناني آسياي صغير بود ، به ترتيب سه تن فيلسوف بنام هاي طالس ملطي ، آناكسيمندرّس و آناكسيمنس ظهور كردند .
طالس ، اين فيلسوف و دانشمند اهل علم ، نخستين بار توانست ، كسوفي را در 585 ق.م پيشگويي كند و با ساخت سالنمايي نجومي ، به فنيقيها ، در تعيين خط سير كشتيها بوسيله دبّ اكبر كمك نمايد . وي معتقد بود ، زمين چون قرصي شناور بر روي آب قرار گرفته ست ، و یا نیز در جایی دیگر نوشته شده ست که وی زمین را مانند صفحه مستوی می دانست که حاصل آن آبِ نخستین است .و از دیدگاه ارسطو ؛ شاید این انتخاب بدین دلیل باشد که ، غذای همه چیزها دارای رطوبت ست و این که خودِ گرما ، نیز از رطوبت بوجود آمده ست و بوسیله آن زنده نگه داشته می شود و بعلاوه اینکه بذرهای همه اشیاء طبیعت ، رطوبتی دارد و آب مبداء همه چیزهای مرطوب است . و پدیدار تبخیر اشاره دارد به اینکه ، آب ممکن ست مه یا هوا شود ، درحالیکه ، پدیدار یخ بستن ممکن است این را القا کند که اگر جریان جلوتر رود ، آب می تواند خاک شود . ( وی اولین کسی بود که مفهوم وحدت در اختلاف را مطرح کرد ) .
آناكسيمندرس كه ظاهرا نيز مردي جوانتر از وي بوده ، ماده المواد همه اشياء را بي نهايت ( آپايرون ) ناميدُ ، او معتقد بود كه اين عنصر نه آب است و نه هيچ يك از عناصر ديگر ، زیرا آب یا رطوبت ، خود یکی از اضداد است که کشمکش و دست اندازی و تجاوز هرکدام را باید تبیین کرد . اگر دگرگونی ، تولد و مرگ و ... به علت کشمکش و دست اندازی عنصری بر عنصر دیگر ست ، دشوار ست بفهمیم که چرا عناصر دیگر در گذشته طولانی در آب ، جذب و منحل نشده اند ... پس ماده المواد یا عنصر اولیه ، طبيعتي است مغاير با آنها و نامتناهي كه تمام آسمانها و عوالم درون آنها از آن ناشي مي شود . بعلاوه وی معتقد ست که حیات از دریا ناشی می شود و صور کنونی حیوانات به سبب سازگاری با محیط به ظهور رسیده ست .
و در همين حال نيز ، آناكسيمنس ، سومين فيلسوف حوزه ملطي ، هوا را بعنوان عنصر اوليّه اشياء معرفي نمودُ ، اعلام داشت"درست همانطور كه نفس ما كه هواست ، ما را نگه مي دارد ، همين طور هم نفس و هوا بر تمام جهان احاطه دارد " . وی معتقد بوده ست که هوا به خودی خود نامرئی است ، اما در فراگرد تکاثف و تخلخل مرئی می شود ، وقتی رقیق و منبسط می شود بصورت آتش در میآید و چون منقبض و متکاثف گردد ، باد ، ابر ، آب ، خاک و سرانجام سنگ می گردد . او فکر می کرد که وقتی هوا منبسط و رقیق گردد ، متمایل به آتش می شود ؛ در حالیکه وقتی منقبض و متکاثف شد ، سردتر و به جسم جامد متمایل می گردد . بنابرین هوا در میان حلقه آتشی ست که همه چیز را احاطه کرده و توده سرد و مرطوب درون آن قرار دارد .
و در فلسفه فیثاغوریان : نوعی جدا کردن یا بیخت نبا غربال بوده ست ، وقتی اشیاء از هم جدا شدند ، جهانی که ما آن را می شناسیم ، بویسله یک حرکت چرخنده گردبادی ، شکل گرفته ست ، بدین معنی که عناصر سنگین تر ِ خاک و آب در مرکز گردباد باقی ماندند ، آتش بسوی محیط رانده شد و هوا در وسط باقی ماند ، و زمین همچون یک قرص نیست ، بلکه استوانه کوتاهی ست مانند طبل استوانه ای شکل .
تجربه ای حسی به ما نشان می دهد که آتش با تغذیه ، باس وختن و با تبدیل کردن ماده ای از جنس متفاوت به خودش زنده است . با جهیدن و برافروختن از عده کثیری از اشیاء آنها را به خودش تبدیل می کند و بدون این مواد فرو می میرد و از میان می رود . وجود آتش بستگی دارد به این ستیزه و کشش . و البته این یک تمثیل حسی از یک اندیشه اصیل فلسفی است .
هراكليتوس یکی از معروفترين فيلسوفان پيش از سقراطى است معتقد بود که آتش نقصان و و فور است و به عبارت دیگر آتش همه چیزهایی است که هستند ، اما همه این چیزهاست در یک حالت دائمی کشش ، ستیزه ، سوختن و افروختن و خاموش شدن . هراکلیتوس در فراگرد آتش دو راه تشخیص می داد _ راه فراز و راه نشیب . وی تغیّر را راه فراز و راه فرود می نامید و می گفت که جهان به موجب همین تغییر پدید می آید . آتش وقتی منقبض شد مرطوب می شود ، و تحت فشار به آب مبدّل می گردد ؛ آب وقتی منجمد شد به صورت خاک در می آید ، و این را و یراه نشیب می نامد و باز خاک می شود و از آن آب پدید می آید ، و از آن چیز های دیگر ؛ زیرا وی تقریبا همه چیزرا ناشی از تبخیر دریا می داند . این راه فراز است . و هراکلیتوس معتقد است که جهان یک آتش همیشه زنده است با مقادیری از آن که افروخته می شوند و مقادیری که خاموش می گردد . بنابرین اگر آتش از اشیاء می گیرد ، یعنی آنها را با افروختن به خودش تبدیل می کند ، به همان اندازه هم که می گیرد می دهد . "همه اشیاء با آتش و آتش با همه اشیاء مبادله می شوند ، همانگونه که پول با کالا و کالا با پول مبادله می شود" . بدین سان ، درحالیکه جوهر هر نوع ماده ای پیوسته در تغیّر است ، مجموع کمیت آن نوع ماده یکسان باقی می ماند .
و هراکلیتوس معتقد بود که جنگ اضداد برای وجود واحد اساسی است و ازین رو معتقد بود که واقعیت واحد است و در عین حال کثیر .
امپدکلس : معتقد ست که نسبت عناصر چهارگانه به جهان ، مثل نسبت رنگهایی ست که نقاش بکار می برد یا نسبت آب و آردی که خمیر بدان سرشته می گردد . همه چیز از اجتماع عناصر و افتراق آنها درین اجتماع بدست می آید ، اما درین میان هیچ کدام نسبت بدیگری اولویت ندارد ، بلکه همه آنها ازلی ست و یکی از دیگری حادث نمی شود .
افلاطون : عناصر چهارگانه يعني خاك، آب، باد و آتش را مي پذيرفت و چنين مي پنداشت كه كوچكترين ذره خاك، مكعب شكل و كوچكترين ذره آب حجمي بيست وجهي، و همچنين ذره بنيادي آتش جهار وجهي و از آنِ هوا هشت وجهي است. او چهار وجهي منتظم را به آتش نسبت مي داد، زيرا در ميان اجسام منتظم، چهار وجهي منتظم تيزترين زوايا را دارد و در ميان عناصر، آتش نافذترين است. مكعب را به خاك نسبت مي داد، چرا كه واژگون كردن مكعبي كه بر قاعده قرار گرفته، دشوارتر از واژگون كردن ساير چند وجهي هاي منتظم است، و خاك نيز «صلب ترين» عناصر است. افلاطون با استدلالي مشابه، هشت وجهي منتظم را به هوا و بيست وجهي منتظم را به آب نسبت مي داد . بدين ترتيب، شكل هر عنصر مشخص كننده خواصش تلقي مي شد. افلاطون معتقد بود كه كوچكترين ذرات را مي توان به مثلث هايي تحويل نمود و نيز مي توان آنها را دوباره از اين مثلث ها ساخت. بدين ترتيب، افلاطون معتقد بود كه تبدلات ميان آب، هوا و آتش از «تجزيه» هر كدام از مثلث هاي متساوي الاضلاع كه وجوه جانبي چند وجهي هاي متناظر با اين عناصر را تشكيل داده اند و سپس تركيب اين مثلث هاي كوچكتر براي تشكيل وجوه اجسام منتظم ديگر، ناشي مي شود. اين مثلث ها ديگر ماده نيستند چون هيچ بعد مكاني ندارند. بدين سان، در پايان يك رشته از مفاهيم مادي با چيزي مواجه مي شويم كه ديگر مادي نيست بلكه صرفاً شكل رياضي است. به نظر افلاطون، آن مفهوم ريشه اي كه بتواند جهان را قابل درك سازد، الگوي رياضي، تصوير يا ايده (مثال) است.
ارسطو : نیز معتقد بود که جسم متشکل از چهار عنصر بسیط يعنى آب، هوا، آتش و خاك می باشد .وی ماهيت آب را مايعى خنك كننده ، هوا را جسمى بسيط و سبكتر از آب ، آتش را جسمى گرم و سوزان و نیز خاك را جسمى خشك و سخت مىپنداشت . وی معتقد بود که آب با جوشيدن تبديل به هوا و هوا با سرد شدن، تبديل به آب مىگردد . او زمین را کره ای می دانست واقع در مرکز جهان، که همه چیزش از چهار عنصر آب و آتش و خاک و هوا تشکیل شده است، اما اجرام آسمانی دارای عنصر پنجمی هم هستند. حرکت طبیعی چهار عنصر زمینی را ارسطو مستقیم و انتقالی، و حرکت عنصر پنجم را دورانی می دانست و معتقد بود که افلاک به طور کامل کروی هستند.
ارسطو عناصر چهارگانه زمینی را جاودان نمی دانست و معتقد بود که از یکدیگر زاده شده اند. آتش که سبک مطلق است جنبش طبیعی اش رو به بالا، و خاک که سنگین مطلق است جنبش طبیعی اش رو به پایین است. باد به طور نسبی سبک و آب به طور نسبی سنگین است ، و جنبش این عناصر هم رو به بالا و هم رو به پایین است و دارای جهات متقابل است .
هر مثلث به عنصری خاص مربوط می شود:
1) مثلث متساوی الاضلاع با زمین
2) مثلث قائم الزاویه با آب
3) مثلث مختلف الاضلاع با هوا
4) مثلث متساوی الساقین با آتش


مثلث متساوی الساقینی که زاویه راس آن 180 درجه باشد حاوی ارقام با معنایی است و هماهنگی خاصی در خود دارد.
مثلثی که راس آن به سوی بالا باشد نمادی از آتش و نیز جنس مذکر است و همین مثلث با راسی رو به پایین نمادی از آب و جنس مونث می باشد

«مهر سلیمان» از دو مثلث معکوس تشکیل می شود که نمادی است از عقل بشر.
مثلث متساوی الاضلاع در سنن یهودیان نمادی از خداست که نباید نامش بر زبان رانده شود.
مثلث که با خورشید و گندم در رابطه است نمادی از باروری می باشد. مثلث با همین معنا اغلب توسط هندیان، یونانیان و رومیان در قرنیزهای تزیینی ساختمان ها بکار رفته است.
مثلث سنتی و کلاسیک مثلثی است که زاویه راس آن 36 و هر یکی از زوایای قاعده اش 72 درجه باشد.
عدد 36 نماینده یکپارچگی کیهان، تلاقی عناصر اربعه و تحولات چرخشی دوران هاست. مشتقات این عدد بیان کننده رابطه سه جانبه میان آسمان و زمین و بشر هستند. 36 همچنین برابر است با اندازه مربعی که هر ضلع آن 9 باشد و به طور تقریبی برابر با دایره ای است که قطر آن 12 باشد. هم دایره و هم سال شمسی هر دو به 360 قسمت می شوند. اغلب دوره های کیهانی مضرب هایی از رقم 360 هستند.
.

