شب تابستان بود.همه خوابیده به بام،بام هاباپشه بندمثل کشتی می ماند.آسمان چون هرشب روشن بود.مادرپیرمن هرشب می گفت قصه ی زیبایی

ودرآن شب پرسید:بچه هاقصه ی چی؟!!قصه ی دخترماه؟؟؟همه گفتندبگو...

مادرپیرمن آن شب میگفت:

 

آسمان بودوزمین ودگرهیچ نبود.ماه وخورشیدعروسی کردند وکسوف زفاف آنهاست.آن دورادادخدا

دست به دست.ابرهاحجله آنهاگشتندوسپس باریدندبه زمین همچون برف که نیفتدبه زمین

 چشم عروس وزمستان آمد.

روزهارفت وسپس دخترماه به دنیاآمد.سبزه هاروئیدند،زندگی شدپیداوبه فرمان خدانام آن روزنهادندبهار...

ماه وخورشیدوزمین دورشدند وجدایی ازهمان دوران شدآغاز.

جای یک کوه بلندکه سیه چادرکولی هابودپسری عاشق شد.عاشق دخترماه.گریه هاکرد

واین دریاهاحاصل گریه اوست.

یک شبی رفت به کوه،روبه معشوقه خودکردوبگفت:

ای همه پیکرنورمن تورامیخواهم.توازآن روزنخست متعلق به منی.من تورامیخواهم.دخترماه به آن کولی گفت:

توهم ازآن منی.من تورامیخواهم.پس بیااین بالا،وعده ی وصل من وتواینجاست.

بچه هاپرسیدند:رفت بالا؟؟آری؟؟!!

مادرگفت:نه...پسرک بال نداشت،پسرک قدرت پروازنداشت. چاره امااین بودپرشی ازسرکوه وچنین کردشبی.

درشبی چون امشب دخترماه به کالسکه ی ابرکندآهسته فرود.تابه آنجایی که به اووعده ای بود.

تاجی ازگل به سردخترماه وبه اوگفت بیا.کوه میخواست بگویدکه نرو،دخترماه به اوگفت بیا.

درتنش قدرت پروازدمید،ازسرکوه پرید.اماپرپروازش راسنگهای ته دره درید.دخترماه به کالسکه نشست وبه

 بالاهارفت.وازآن روزهمه کولی هادربه درکوه به کوه درپی اش میگردندونمی یابندش.

ودگرهیچ کسی قصه پسرکولی راازیادنبردواوبامرگ خویش به دخترماه باعشق رسید....

دختر ماه به سرزمین پسرک رفت و نادانسته از میوه های ان سرزمین خورد ولی قانون ان سرزمین این بود که اگر این میوه ها را کسی بخورد دیگه از ان سرزمین نمی تواند بیرون برود و دختر ماه نا اگاهانه انجا ماند و مادر دختر التماس کنان از ان ها خواست دخترش را بهش پس بدهند و قرار شد از ان روز دختر ماه ۶ماه زمین و ۶ ماهع در سرزمین مردگان باشد و از ان به بعد ۶ ماهی که دختر ماه روی زمین است بهار و تابستان است که همه خوش حالند و انجا جشن م یگیرند و ۶ ماه دیگر که دختر در سرزمین مردگان است همه غمگین و افسرده اند در پاییز و زمستان....

بچه ها خوابیدند،مادرم ساکت شد.همه خاموش شدند

شب تابستان بود.همه خوابیده به بام.بام هاباپشه بندمثل کشتی می ماند.

وتورامی دیدم که برون آمده ازهاله ماه وفرودآمدی ازقله ی نورباهمان تاج گل دخترماه....